نگاهی دوباره


4kfr7j434zqmpsx52ou.jpg



آقای نخست وزیر - برتولت برشت - برگردان دکتر شاهکار بینش پژوه


آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد

آقای نخست وزیر دود نمی کشد

آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد

ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند .



کاش گفته می شد :

آقای نخست وزیر مست است

آقای نخست وزیر دودی است

اما حتی یک فقیر میان مردم نیست .

yj7perggsrwfd4wml0by.png

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 1:49  توسط کامران  




کم کم یاد خواهی گرفت


تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.



کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.


خورخه لوئیس بورخس

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 12:10  توسط کامران   | 


http://irupload.ir/images/15029963154490821488.jpg

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد

بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند


همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

..........

..........

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن


که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

از شیخ اجل سعدی شیراز بخاطر کوتاه کردن غزل نابش عذر خواهی می کنم.

شاید اگر آن روز ایشان حال امروزمان را داشتند همین کار را می کردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 2:3  توسط کامران   | 

http://img257.imageshack.us/img257/268/15233331.jpg

برای " او " که نیست اما نبودنش ذره ای از بودن همیشگی اش را کمرنگ نکرده است.

 نمی دانم چگونه دل مهربانش به درد آمد که راضی به شکستن دل تمام دوستانش شد.


من مهربان ندارم نامهربان من کو؟

ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟

راحت فزای هر کس محنت رسان من کو؟

نامش همی نیارم بردن به پیش هر کس

گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟

 هر کس به خانمانی دارد مهربانی

من مهربان ندارم نامهربان من کو؟

در بوستان شادی هر کس گلی بچیند

آن گل نشکنندش در بوستان من کو؟

سرو روان من کو؟

جانان من سفر کرد با او برفت جانم

باز آمدم از ایشان پیداست آنِ من کو؟

نامش همی نیارم بردن به پیش هر کس

گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟

ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟

راحت فزای هر کس محنت رسان من کو؟

در بوستان شادی هر کس گلی بچیند

آن گل که نشکنندش در بوستان من کو؟

سرو روان من کو؟

جانان من سفر کرد با او برفت جانم

باز آمدم از ایشان پیداست آنِ من کو؟

سرو روان من کو؟

(انوری ابیوردی)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 0:56  توسط کامران   | 


30ml0niahml5356e11.jpg


“در تداومِ یک ترسِ موروثی و مبهوت از تمامِ این معادلاتِ ناممکن، سکوت کرده‌ام. می‌دانم سکوت، یک اشتباهِ تاریخی‌ست. می‌دانم سکوت، انزوایِ زندگی‌ام است. می‌دانم. و ساکت‌تر از همیشه، با نگاهی تهی، فقط نگاه می‌کنم. آنسوتر نمی‌شناسندم. شاید مُرده باشم.

بگذریم؛ اما ببین که همچون نبضِ یک مُرده سخت آرام‌ام. . .”

ولادیمیر مایاکوفسکی


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 6:19  توسط کامران   | 



بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

 

می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.


می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم


می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم .

 

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.


می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم .

 

می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند. 
می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .

 

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...


می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .


اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما. 
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

 

  سانتيا سالگا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 1:1  توسط کامران   | 


زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست


هركسي نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته به جاست

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
زنده یاد فریدون مشیری
+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 1:42  توسط کامران   | 


بیست و نهم بهمن سالروز اعدام مرحوم خسرو گلسرخی است. اوایل که به شهرستان آمده بودیم در کوچه ای زندگی می کردیم که نامش کوچه گلسرخی بود. اولین خانه این کوچه خانه پدری مرحوم گلسرخی بود و نام کوچه هم بنام این خانواده بود.

بعد از محاکمه و اعدام این مرد نام کوچه را هم عوض کردند و خانواده آن مرحوم هم از آنجا رفتند. آن وقتها ما نمی فهمیدیم که چرا اسم کوچه را عوض کرده اند. بعدها فهمیدیم او چه شخصیتی بود و در دادگاه شاه چه دلاورانه هر آنچه را خواست گفت و شرف مرگ را بر ذلت زندگی با ظالمان ترجیح داد.

بعد از اعدام خسرو گلسرخی سهراب سپهری چه زیبا در وصفش سرود:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید اینست

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

در هنگام تیرباران خسرو نخواست که چشمانش را ببندند و گفت که می خواهد در هنگام مرگ طلوع خورشید را ببیند.


مرحوم اخوان ثالث درخواست آخرین گلسرخی را اینچنین به شعر گفت:


شبی سرد است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

نیرنگی است و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها سازد پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر،سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غمی هست به دل

غم من،لیک غمی غمناک است

یادشان گرامی

زندگی نامه و شعری از مرحوم گلسرخی در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 20:53  توسط کامران   | 


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است


مهدی اخوان ثالث


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 19:52  توسط کامران   | 


http://www.irandeserts.com/pics-8/damavand-big.jpg

ايران اي سراي اميد

بر بامت سپيده دميد

بنگر كزين ره پر خون

خورشيدي خجسته رسيد

اگر چه دل‌ها پر خون است

شكوه شادي افزون است

سپيده ما گلگون است

واي گلگون است

كه دست دشمن در خون است

اي ايران غمت مرساد

جاويدان شكوه تو باد

راه ما راه حق راه بهروزي است

اتحاد اتحاد رمز پيروزي است

صلح و آزادي

جاودانه در همه جهان خوش باد

يادگار خون عاشقان اي بهار

اي بهار تازه جاودان در اين چمن شكفته باد


هوشنگ ابتهاج


پی نوشت:   

لینک آهنگ با صدای استاد شجریان. 


با تشکر از خاتون عزیز


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:0  توسط کامران   | 



اشعار هوشنگ ابتهاج را خیلی می پسندم. بیراه نیست اگر بگویم غزلسرایی معاصر همپای او وجود ندارد. می دانستم که متولد رشت است و اوایل دوران جوانی سیاسی بوده و اکنون در آلمان زندگی می کند اما چیزی که برایم از همه چیز جالبتر است این است که ایشان بسیاری از حالات روحی را در اشعار طوری بیان کرده که آدم شک نمی کند که این فرد آن حالات را کاملا" تجربه کرده است.

شعری از ایشان را خواندم که اتفاقا"  قسمتی از آن توسط آقای دکتر محمد اصفهانی اجرا شده و الحق که خوب هم اجرا شده است. هر چقدر با خودم فکر کردم بیشتر متوجه شدم که ایشان هنگام سرودن این شعر دقیقا" حالی را داشته که من و  یا بسیاری دیگر از مردم به آن دچار هستند.

وضعیتی که مغز از کار می افتد و تقریبا" دیگر هیچ زایش فکری وجود ندارد. آدم تبدیل به  تخته سنگ می شود. غمی سنگین دل و بغضی فرو نخورده گلو را می فشارد. و چه کلامی بهتر از شعر ابتهاج می تواند این حالت روحی انسان را به تصویر بکشد


نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است

نمیدانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه

فغانی گرم و خون آلود و پردرد
فرو می پیچدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز

چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگرسوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی است خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

از محبت تمام دوستانی که در این مدت کسالتم را تحمل می کنند, ممنونم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 1:41  توسط کامران   | 


به دريايي در اوفتادم كه پايانش نمي‌بينم
به دردي مبتلا گشتم كه درمانش نمي‌بينم

در اين دريا يكي در است و ما مشتاق در او
ولي كس كو كه در جويد كه جويانش نمي‌بينم

چه جويم بيش ازين گنجي كه سر آن نمي‌دانم
چه پويم بيش ازين راهي كه پايانش نمي‌بينم

درين ره كوي مه رويي است خلقي در طلب پويان
وليك اين كوي چون يابم كه پيشانش نمي‌بينم

به خون جان من جانان ندانم دست آلايد
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمي‌بينم

دلا بيزار شو از جان اگر جانان همي خواهي
كه هر كو شمع جان جويد غم جانش نمي‌بينم

برو عطار بيرون آي با جانان به جان بازي
كه هر كو جان درو بازد پشيمانش نمي‌بينم
عطار
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:51  توسط کامران   | 



سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!

بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟


الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب

آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را


از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست

بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را


انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند

شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را


سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند

کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟


زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند

آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را


سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست

گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را


 سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 4:35  توسط کامران   | 

 


نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.

آن کو به یکی "آری" می میرد
نه به زخم صد خنجر،
و مرگش در نمی رسد
مگر آنکه از تب وهن
دق کند.

قلعه ای عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است.

انکار ِ عشق را
چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه ای مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.

نگاه کن
چه فروتنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد.

چه فروتنانه بر آستانه ي تو به خاک می افتد
آنکه در کمرگاه دریا
دست
حلقه توانست کرد.

نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پرهیاهوی هزار شهرزاده بود.

نگاه کن!

احمد شاملو - ابراهیم در آتش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:18  توسط کامران   | 

 

 

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:11  توسط کامران   | 


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند     چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم       رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را    کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
 
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است   چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود     که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند   

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه        که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود به دست آور        که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر            که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ            که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 13:25  توسط کامران   | 

من غوره ای به تاکی در آفتاب بودم

 آویخته به شاخی در پیچ و تاب بودم

طی شد جوانی من در باغ مهربانی

انگور شد وجودم شهدی پر آب بودم

دستی مرا جدا کرد از تاک هستی و من

زان پس اسیر دست این انتخاب بودم

بخشی زمن فرو ریخت در راه و گذرگاه

تا چون شوم سرانجام در اضطراب بودم

بخش دگر درآمد در سفره ای به بزمی

 زان جا به زیر دندان در آسیاب بودم

بخشی نصیب خم شد,از چشم غیر گم شد

 جوشیدم و وجودی پر التهاب بودم

خود را به برکه دیدم,چون سیرو سرکه دیدم

 در تنگنای ترشی خرد و خراب بودم

در صبر و استقامت تنگی گذشت و ترشی

 من در مسیر سخت یک انقلاب بودم

از خم پیاده گشتم تا در پیاله گشتم

تا چشم خود گشودم پا در رکاب بودم

از غوره ای به باغی تا کارگاه ساقی؟

دیگر چه جای پرسش؟اینک جواب بودم

حتما دعای خیری همراه بود سالک

 با آن همه خرابی اکنون شراب بودم

عشق ار مدد نمی کرد,ما را رصد نمی کرد

اینک به جای چشمه بی شک سراب بودم

مجتبی کاشانی (سالک)

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 2:11  توسط کامران   | 

 

دیروز شعری از مولانا را روی سنگ قبر یکی ازشهدای گمنام خواندم.

بعد از خواندن شعر بنظرم رسید او دیگر برایم گمنام نیست.

ان لحظه من گمنام و بی نام و نشان بودم .

 

بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم 

 بجز عشق بجز عشق دگر کار نداریم

در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک 

 بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم

چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم 

 بیایید بیایید که تا دست برآریم

چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم

 که امروز همه روز خمیریم و خماریم

مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت 

که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید

 چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم

نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم

 برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 5:28  توسط کامران   | 

 

جمله بی قراریت از طلب قرار توست

 

طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 12:43  توسط کامران   | 

 

 

امروز سالگرد وفات مرحوم قیصر امین پور است. اشعارش را بسیار می پسندم.

 خیلی حیف شد که زود رفت. این  شعر آن مرحوم را خیلی دوست دارم.

 
سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالي لب پنجره
 
پر از خاطرات ترک خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم
 
اگر خون دل بود ما خورده ايم

اگر دل دليل است آورده ايم
 
اگر داغ شرط است ما برده ايم
 
اگر دشنه ي دشمنان,گردنيم

اگر خنجر دوستان,گرده ايم
 
گواهي بخواهيد:اينک گواه
 
همين زخم هايي که نشمرده ايم
 
دلي سربلند و سري سر به زير
 
از اين دست عمري به سر برده ايم
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:1  توسط کامران   | 

 
 
در آن ایام خاک فتنه خیز مکه یعنی مهد بد کاران

درون ظلمت جهل دست و پا میزد

توانگر آتش حسرت به جان بی نوا میزد

ستمکش بر در هر خانه دست التجا میزد

                    ***

یکش شب((کوه نور))آبستن رمز خدائی شد

شبی رخشان ز بام آسمان آبی ((ملکه))

ندانم عرشیان از خوشه ی پروین

به در بار محمددر ((حرا))گل می فرستادند

و یا با ریزش صدها ستاره آسمانی ها

زمین را بوسه میدادند

                     ***

در آن مهتاب شب غار حرا خورشید در خود داشت

ز بام لاجوردی سرمه های خوب میپاشید

درآن مهتاب شب محمددر دل غار حرا در خویش گریان بود

شبستان وجودش پر ز نور پاک یزدان بود

در آن هنگامه شهر مکه بود و خواب و مدهوشی

محمد بود و شور و جذبه و بانگ نفس هایش

در آن شب حال مهمان حرا نقشی دگرگون داشت

                      ***

به کوته لحظه ای چشم محمد گرم شد از خواب

ولی در خویش حیران بود

بناگه برق زد در پشت چشمش دیده را وا کرد

ز پشت دیدگان تا عرش نوری را تماشا کرد

بخود لرزید از وحشت

ببانگی پر تضرع گفت:

کریما!کردگارا!پاک یزدانا!خداوندا!

حکیما! مهربانا!بی نیزابی !همانندا!

مرا در کشف راز غیب یاری ده

بجان من توان پایداری ده

کریما!سخت حیرانم

چه میبینم؟نمی دانم

                       ***

محمد در سخن با خویش بود آنگاه چون تندر

نوائی آسمانی در دل غار حرا پیچید

در آندم حق تعالی بنده ی خود را ندا میداد

محمد مات و حیران گوش بر بانگ خدا میداد:

بخوان هان ای محمد!گفت من خواندن نمی دانم

ندا آمد:بخوان با من بخوان ای امی مکه!

به ناگه چشمه ی نوری به جان پاک او تابید

دوباره این ندا امد:بخوان ای بار گاه کبریا را بهترین بنده

بخوان بر نام قدس پر شکوه آفریننده

                       ***

محمد از شکوه وحی می لرزید

در آن ساعت محمد بود و شهر مکه و وحی خداوندی

محمد از دل ام القری این نغمه را سر داد

که: ای انسان! خدا یکتاست

به جز یکتا پرستی هیچ راه رستگاری نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:33  توسط کامران   |