تبليغاتX
نگاهی دوباره

نگاهی دوباره



امروز بیستمین سالروز ویرانی دیوار برلین بود.

این عکس را دوست دارم چون  تجلی خواست همیشگی روح انسان فارغ از لباس و جایگاه , برای فرار از اختناق و رفتن ان بسوی ازادی است.

گرچه بنظرم بزرگترین مشکل رسیدن به ازادی نیست بلکه استفاده صحیح از ان بسیار مهم تر است. اختناق درونی و فکری به مراتب بدتر از اختناق بیرونی و حکومتی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 15:38  توسط کامران   | 


« وقتی از مطب می خواهید بیرون بروید, همان لحظه که روپوشتان را از تن در اوردید, تمام گرفتاری ها و مشکلات مطب و مریض هایتان را بهمراه روپوشتان اویزان کنید. »

« زن و بچه تان گناه نکردند که با شما زندگی می کنند. وقتی به خانه می رسید سرحال باشید و به زندگی تان برسید. این هم بنفع شماست و هم بنفع بیمارانتان»

این اخرین درس استاد دکتر جمشید یکانی بود. او تنها استاد بیماریهای داخلی نبود, واقعا" یک استاد نمونه بود. او بدون انکه هیچ ادعای ماورایی داشته باشد استاد  کامل اخلاق پزشکی بود. همیشه کلاسش پر بود و این در حالی بود که هیچوقت در کلاس حضور و غیاب نمی کرد.

بچه های سال پایینی و سال بالایی چه انها که واحد را داشتند و چه انها که نداشتند کلاس را پر کرده بودند. بقول معروف جای سوزن انداختن نبود.

این نصیحت استاد همیشه در گوشم بود اما...

اما بعضی وقتها نمی شود به همراه اویزان کردن روپوش , مشکلات و افکار را هم به همراه ان تا ورود بعد اویزان کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:30  توسط کامران   | 

دیروز شاهد صحنه هایی بودم که خیلی ناراحت کننده بود. با خودم فکر کردم واقعا" اینهایی که باعث ازار مردم می شوند شب ها چطور می توانند بخوابند و اینکه چه زندگی سختی دارند؟

اینهایی که بی دلیل و الکی اذیت شده اند چطور می توانند فراموش کنند؟

ایا هیچ وقت اوضاع مثل سابق خواهد شد؟ چه برای انها که مردم را اذیت کرده اند و چه انها که اذیت شده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:20  توسط کامران   | 

 او بیشتر از 15 سال در بوخوم و دورتموند زندگی میکرده انجا درس خوانده و با ادمهای با سوادی محشور بوده. اهل هیچ چیزی جز شعر و موسیقی اصیل ایرانی نیست. شاید سالی یکی یا دوبار به تهران بیاید که ان هم برای کنسرت است و دیدن خانواده

به فلسفه و نجوم بسیار علاقه مند است و در این موارد با هم خیلی صحبت می کنیم. یکبار از او پرسیدم که ایا با این اوضاع در اینجا احساس تنهایی نمی کند و اصولا" چطور توانسته با ادمهای اینجا که زیاد به این مباحث علاقه ندارند کنار بیاید؟

جمله ای گفت که بعدها برایم تبدیل به یک مانیفیست کوتاه اما بسیار کاربردی شد.او در جوابم گفت  

« هر کسی یا چیزی را همانطور که هست پذیرفته ام و سعی در ایجاد تغییر در کسی یا چیزی را حداقل در کوتاه مدت ندارم»

تلاش ما برای تغییر دیگران در کوتاه مدت ممکن نیست و بیشتر اوقات نتیجه ای برعکس دارد. این یکی از چیزهای مهمی بود که در این مدت از او یاد گرفته ام.

مطلب دیگری که از او یاد گرفته ام این است که "باید برای زندگی خوش در هر وضعی اماده بود و خوشبختی را  نباید به اینده موکول کرد چه بسا اینده ای که ما در انتظارش هستیم هرگز نرسد."

او از من نخواسته که زندگی ام را ول کنم و مانند او فکر و عمل کنم بلکه همیشه روشش این است که به دوستانش بگوید که گاهی سرشان را را بالا بگیرند و مسیر را ببینند که به کجا می روند. او همچنین اعتقاد دارد که "هر چیزی در زمانی اتفاق خواهد افتاد که موقعش رسیده باشد."

چند سال پیش یک شب دیر وقت تلفن زد منزل و من در ان موقع مطب بودم. برایم پیغام گذاشت که

«خدا منظورش خلق کردن انسان بوده اگر تراکتور  می خواست می توانست تراکتور بیافریند»

و این است داستان دوست عزیزی که روش زندگی ام را در این چند ساله عوض کرده خدا را شکر می کنم که توانستم با او اشنا شوم و اکنون یکی از بهترین دوستان هم باشیم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:37  توسط کامران   | 

در ابتدا اشاره می کنم به اینکه یکی از دوستان عزیزم پرسید انتشار اسم کامل و مشخصات کامل جاوید را درست می دانم یا نه؟

باید عرض کنم اولا" این ادم از انهایی است که در واقع نباید ناشناخته بماند. شناخت او و روش زندگی او برایم درسی بوده و هست و می دانم برای بشر امروز وجود چنین ادمهایی غنیمت است.

یک نکته ای را هم عرض می کنم و ان این است که اول بار که با ایشان اشنا شدم متوجه شدم از چند چیز زیاد خوشش نمی اید. یکی اش زنگ در خانه بود. خانه اش جصار و یا هر چیزی که ان را با خانه های دیگر مجزا کند ندارد. می گفت زنگ در خانه یعنی جدا شدن از دیگران. یعنی اگر می خواهی مرا ببینی اول باید در بزنی. مواظب باشی من خواب نباشم. مراعاتم را بکنی و همه اینها یعنی اینکه "تو در اینجا غریبه ای".

از تلویزیون خوشش نمی اید چون بنظرش تلویزیون وقت ادمها را گرفته و انها را از هم دور کرده. بچه ها خیلی دوستش دارند و هیچکس در کنارش احساس بدی نمی کند.

الغرض روزی که همدیگر را دیدیم برایم بسیار خاطره انگیز بود. بعد از ان ملاقات تا امروز تقریبا" هر یکی دو روز در میان همدیگر را می بینیم و بحث های جالبی با هم داریم. 

شناخت این ادم بسیار سهل و ممتنع است.از ان جهت سهل است که در اولین دیدارش احساس می کنی سالهاست او را می شناسی و ممتنع است از ان بابت که برای پی بردن به اینکه چرا اروپا و تهران را ول کرده و امده در یک روستای دور افتاده زندگی می کند و شبها چراغی روشن نمی کند نیاز به همراه بودن و با او بودن دارد.

یادم هست بعد از افتتاح مطبم هر روز تا دیر وقت مطب می ماندم. یک روز عصر جمعه به دیدنش رفتم و با هم برای دیدن غروب افتاب که یکی از بالاترین لذت هایش در زندگی است به یک بلندی رفتیم. در انجا داستانی را برایم تعریف کرد که فکر می کنم همه شنیده اند. با این حال داستان کوتاه را می نویسم.

« روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن  هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه روز ها هم  با چشم های باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج!) او در مدت زندگیش 296 سکه ی 1 سنتی ، 48 سکه ی 5 سنتی ، 19 سکه ی 10 سنتی ، 16 سکه ی 25 سنتی ، 2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی 1 دلاری پیدا کرد. یعنی دز مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابر های سفید را بر فراز آسمان ، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ، ندید. پرندگان در حال پرواز و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد! »

من تا ان زمان این داستان را نشنیده بودم. از ان به بعد کار در مطب اجاره ای ام را به هفته ای سه روز کاهش دادم و روزهای دیگر به چیزهایی می پردازم که برایم جالب باشد.

اوایل دیگران به این رفت و امد زیادم به روستا با دید خوبی نگاه نمی کردند اما کم کم بعضی ها یا از سر کنجکاوی و یا برای تفریح با من امدند و الان همه جاوید را می شناسند.

کمتر چیزی ناراحتش می کند و همیشه خوشحال است. در همه حال و در همه جا. دوستان زیادی دارد که از تهران و اروپا و حتی امریکا به دیدنش می ایند اما همه می دانند اینجا غذا فقط نان و حداکثر سیب زمینی است.

چند درس بزرگی را که از او یاد گرفته ام و چند مطلب دیگر را در پست بعدی خواهم نوشت.

ادامه دارد

ضمنا" از خاتون عزیز که اشتباهاتم را به من تذکر می دهد صمیمانه سپاسگزارم.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:54  توسط کامران   |